خاک نیشابور

شهر نشابور است خاک فتنه باران

دیباچه ی خونینِ تاریخ ِ سواران

با دیده بان ِ باره ی  ویرانه اش مرگ

اینجا غریب افتاده است از روزگاران

اینجاست آنجایی که تن شسته است عرفان

در ژاله بار دیده شب زنده داران

اینجاست از عطر نسیم شعر خیزش

سرمست می گردید جانِ هوشیاران

هنگامه است از قیل و قال مکتبی ها

هر گوشه اش در خلوت شبهای تاران

جوشد  زخاکش در کَران دورِ ایام

از دوزخ قحطی صدای مُرده خواران

در دامنِ غمرنگِ بینالود خفته است

چونان نِگاه ساکتِ چشم انتظاران

با شوکتِ جادو طرازِ شادیاخش

افسونگر چشم حریصِ شهریاران

در سینه اش محبوس زیر سقف آوار

شور و غریوِ نوش , نوشِ می گساران

با مخملِ زرتارِ گندم زارهایش

در شعله خشمِ غُزان , آن نابکاران

سُم ضربه ی اسبِ غرورِ قوم تاتار

آید بکوش , از سنگ سنگِ کوهساران

زآنها که با تیغ بلا همزاد بودند

در هر بدستِ خاکِ آن خفته هزاران

ارواحِ مغرور تبارِ سرفرازان

قد می کشد هر جانب از موج مزاران

آنک ببین افتاده اند از کوهه ی زین

آن کوه مردان  , شیر گیران , شهسواران

کوبیده درهم باره ی دشمن شکنشان

آن قلعه کوبانِ دلیر , آن پاسداران

مردی , بجا , نی , تا برد اندوهِ مردان

یاری بجا , نی , تا بموید بهر یاران

انباشته کاریز ها و چشمه هاشان

از جوشِ خونِ لاله رویان , گلعذاران

از جای پای ازبکان خون جوشد و مرگ

هر سو به عبرت بنگری در رهگذاران

از نایِ زخمین زمان فریاد صد نسل

پیچد به نجوای نسیمش هر بهاران

 

 

محمد علی دادور  متخلص به « فرهاد »

 

از کتاب نیشابور شهر فیروزه به قلم :  روانشاد فریدون گرایلی

/ 1 نظر / 8 بازدید
مرتضی آخرتی

سلام عزیز! خوب خوب خوب یادم هست میز جلو سمت راست کلاس شاید همه ی سال نه ولی یادمه که یه مدتی توی یک میز بودیم اون سالها هنوز شعر رو شروع نکرده بودم انشا می نوشتم با آقای ترکمانیان یادت هست داستان (شلوارهای وصله دار )رو سر کلاس برامون می خوند چقدر باحال بود یادش بخیر! من الان اردبیلم ارشد ادبیات می خونم بهمن می یام نیشابور مشتاق دیدار و تازه شدن دوستی ها و تازه شدن خاطرات و... خیلی خوشحال شدم حبیب جان اگه اشتباه نکنم با حبیب یه دونه الله هم بود الهی که همیشه الله حبیبت باشه! به خانواده ی محترم هم سلام برسون شاددل و کامیاب[گل][خداحافظ]